تبليغاتX
سیاهه ی مسیرها
 

برای ما
و تن
آرزوی بزرگی نبوده است
که او نتواند برآورده کند
جایی که تو بنوانی
گیسوانت را پریشان کنی
من زبانم را
البته که نظر او از ما به خود ما نزدیک تر است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 1:2  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                  برای دو قدم بعد از آزادی خرمشهر

                                                  لحظه ای در ۵ خرداد عزیز

                                                                 برای تولد دختر عموی کوچک کامبیز

 

به هیچ کس نگفته ام               
که برای همیشه ترکم کرده ای
هنوز در جمع با حرارت از تو حرف می زنم

مثل قدیم روزنامه های صبحم براه است
امادیگر نه مجوز کتا ب ها
نه لغو مجوزها
هیچ چیز توجهم را جلب نمی کند 

آغشته ی سیاست شده ام
دربدر نامزدی که
اعتبار رفته را به گذرنامه ام بازگرداند
...
که نیست 

معجونی ست مردافکن
آفتاب خرداد و دوری تو
که زمین گیرم می کند در این خیابان بهارستان 

در سایه ی مجسمه ی مدرس می نشینم
و به کشوری فکر میکنم
که تو در شناوری پرچمش عکس گرفته ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:5  توسط سجاد گودرزی  | 

 

عمری اگر باشد 
به خانه که برگردم
به هیروشیما و حلبچه تقاضای برادر خواندگی می دهم 

زخمی نشسته ام روی این باند
اینجا
در فرودگاه مهرآباد
مسافران فرنگی را بو می کشم
توت را بو می کشم
بدنبال دختری با عطر توت فرنگی

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 0:52  توسط سجاد گودرزی  | 

 

اگر چه فیلم هجویه ای است به  نظام حاکم بر سینمای ایران و تجربه ای که در گذشته ای نه چندان دور گریبانگیر خود بیضایی شده است

ولی از عنوان فیلم گرفته تا قصه ی فیلم را می توان به همه ی جنبه های هنر و ادبیات ، سینما و حتی اجتماع و سیاست توسعه داد حیطه هایی که تفکیک مرزهای آنها بعضی مواقع یا بهتر بگویم در اکثر مواقع ناممکن و یا غیر ممکن است جامعه ای که لایه لایه قصه ی درهم تنیده ی این فیلم شخصیتهای مختلفش من را یاد تکه ای از شعرلنگستن هیوز می اندازد "که سگ سگ را میدرد توانا ناتوان را" از نادیده گرفتن حقوق کارگردان -نویسنده –بازیگر- گرفته  تا حضور قاطع و محکم سرمایه و پول که گریبانگیر تمامی هنرها شده و سلیقه ی مخاطبین این جامعه ی سرخورده را  به نازلترین سطح ممکن سوق داده است انگار که ادبیات و سینما نیز باید به یک زنگ تفریح برای این زندگی کسالت بار تبدیل شود و تن به مسخرگی دهد بطوری که نیاز به هیچ گره و پیچش خاصی در داستان نباشد دیالوگها  و بازی ها در نازلترین سطح ممکن باشد و مخاطب بعد از دیدن فیلم یا داستان راضی از یک شکم سیر خنده و پایان خوش بعد از دستشویی به تختخواب برود و نتیجه اینکه ما مخاطبانی بار می آوریم با ذهنی تنبل و سلیقه ای نازل و نویسندگان  و فیلمسازانی مثل بیضایی که نیمه ی دومشان در شخصیت زن قصه ی فیلم  ظهور کرده چاره ای جز رضایت به وضع موجود (در مقابل ای ضربات پی در پی دشنه های از هر سو )با مرگ خود و این نوع سینما ندارند و با سپردن کلید(تمامی میراث اش ) به یک بازیگر تئاتر به سمتی اشاره میکنند که تا به حال در مقابل سرمایه واکسینه بوده است .

وقتی همه خوابیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 23:35  توسط سجاد گودرزی 

 

چیز مهمی نیست
به نبودنت عادت می کنم

اصلن وقتی نیستی
خلاقیتم گل میکتد
نمی گویم راضیم
اما بارها بعد رفتنت
سر از کشف الکل در آورده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 18:27  توسط سجاد گودرزی  | 

 

گفت دوستت دارم
دانه ی برنجی ست در دهانم
بنشانمش روی سینه ات 

گفتی قد نمی کشد دلم 

هر روز دوستت دارم
دانه ی برنجی شد 

حالا کیسه ی برنجی
خمیده بر خرپای عصا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 23:12  توسط سجاد گودرزی  | 

 

با چشم ببر
 سنگ های ماه تولد را کنار می زند
کهربا
فیروزه ی نیشابور
مرجان دریایی 

پنجه می کشد به لاله ی گوشش
یعنی که فکر می کند
به بوی مشک
به مروارید دندان
بر پره ی بینی آهو

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 21:9  توسط سجاد گودرزی  | 

 

سرداری شکست خورده ام
با جغرافیایی رم کرده
بی چای ترکمن و
قهوه ی قجری
از مرز خود گذشته 

پر و بالم که بدهی
دیکتاتورم
دلبسته ی انگشت اشاره 

پای قیچی که در میان باشد
یک پارچه چاک چاک 

لبریز غلاف که بشود شمشیر
دو نیمکره در دست و
های های های
های هیتلر

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 22:29  توسط سجاد گودرزی  | 

 

سرم به سنگ تو خورده
که راضیم 

نخم
دربند پولک بیقرار روی سینه ات 

بن بستم
دیوار برلین
قطعه های این پازل را
با حوصله غرق کن 

تا پایان قاب
سرزمینی باشد یک شکل
بی معمای جزیره ای

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 22:10  توسط سجاد گودرزی  | 

 

 

دست لای مو
که زمان نمی گذرد
که نمی آیی
که ساعت چهار نمی شود

 

مو لای دست
که زمان اسب است
که زلزله نمی آید
که سنگ نمی شویم در این ساعت گناه

 

لای دست
مو
سیگار
که چنگ نمی اندازد عنکبوت رفتنت
که سرطان مهم نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 18:18  توسط سجاد گودرزی  |