دیگر امکان همه چیز را داری
این که
دماغت را با اتو سر بالا کنی
بغض های انباشته ات را با روضه بسوزانی
بدون راهنما زدن لهجه ات را بچرخانی
و رنگ پوستت را
در یک محله ی پر تردد تهران دودی کنی
اما هیچ فکر جابجایی جگر گوشه ات را در بیمارستان کرده ای
چمدانت را که می بندی
شهر خالی می شود از سکنه
عقربه های ساعت قد می کشند
می افتند به نوک زدن
در اوقات دارکوب
مرغان دریایی
علامت های سوالی
که یک لنگ پا
کز میکنند
خیره به رد تو در دور دست
شاخ درآورد
فندق
از سنجاب ناف بریده
وقتی که از زبان گنجشک
زمین را در گردو خلاصه کرد
و از دندان شیری گریخت
خستگی کوچت که در رفت
بنشین و غرق شو
در لذت چمنزاری لمیده در آفتاب
با دکمه های باز
و به بره هایت بیاموز
در را به روی هر ابراهیمی که از کوه سرازیر می شود
باز نکنند
حتی اگر کاردش کند باشد
نمی تواند فراموشت کند
سیب
با دندانی
که از داغ تو بر سینه دارد
برای لی لی اسلامی
آغاز نام تو را
بر درخت گلابی سرزنده ای
که هر روز به پژمردگی من می خندید
کندم
تا هم گل از یادش برود
هم آبی
سایه سار خص درختان خودرو
بر شکاف عظیمی از کوه
صدای برف کباب شده در آفتاب
سنگ های خزه پوش
وگنجشک ها که مثل دونده های امدادی
ادامه ی آوازشان را
به دهان یکدیگر می گذارند
نوروز می نشینم و
تمامی سبزه ها را گره می زنم
در چمنزار و در خیال
جامه ی بزرگ گشایشی را می بافم
برای گره ای
که تو در سینه ام زده ای
ابری کوهی
با کی می نوی بنفش
نشسته
چار زانو
سامورایی دل چرکین
با زخمی به خط فرهاد
شکل تکامل یافته ی مار بود آن روز قطار
چنبره زده در ایستگاه
با دو چشم روشن و
چهره ای درهم کشیده بر ریل مقدر
به مسافران امکان داده بود
با خیال راحت چمدانشان را ببندند
دست هایشان را تکان دهند
و چند لحظه بعد
با زهری کشدار
سوتش را به بازماندگان ریخته بود