چاقوست
زنگ تلفن ات در پهلوی خوابم
مهلت می دهی
پلکم را به زحمت باز کنم
آنقدری که بتوانم شماره ات را روی آی دی کالر بخوانم
و ضربه های بعدی ات را
پی درپی وارد می کنی
ماغ حرمسرای سیارت را بکش
فصل گریز نیست
تعبیر دارد این شاخ آشفته
خار و خون است دلم
چشمی آغشته به تمشک وحشی
که صید خاردارش را می نگرد
درخفا
روزهای لاغر را
بر پنجه می گذرانم
که رد گرسنگی نیفتد
بر خاک
جنگل پوشیده است
پوشاننده
به چمنزار که برسیم
ناگهان زمین گیرت می کند
نسل رو به انقراض یوزهای ایرانی