سفال تنش را
از گرد لباس تكاند
و با صداي خفه اش
موسيقي محلي دوست داشتني اش را
زير دوش زمزمه كرد
«دختري از دور دست مي آيد
پياله اي گندم با اوست
و به شمار گندمها
خال در دست و پايش
در دستي آينه دارد
و با دستي ديگر خو يشتن را مي آرايد»
و دستي ديگر
پاهايش حركات موزون را
از خاطر برد
بوي خاك بتدريج در رگهايش
ريشه دواند
و شانه از زير موهايش لغزيد
ديگر براي چه بايد دستش به آينه باشد
اين سفال عريان دربند زفاف است
لباسي سفيد برايش بياوريد
لباسي سفيد برايش بياوريد...
اسفند 77
ایستاده با درخت
با قامتی بلند
مسیحی آویزان از زمین
و سرانگشتان بی شمارش طوفان را برش می دهد
بر پیشانی اش پنجره ای می روید
با منظری از
خمیازه ی كشدار سروهای بی ریشه
و تابوت دری
كه بر شانه های مردم تحلیل می رود
ایستاده با باد و
بریده بریده می زید
آبان 81