به رضا مهرعلیان
تا زوجت خاطرهی آخرین بازی را
برای گریه به یاد نیاورد
چهار گوشهی ستون معشوقهات را که بوسیدی
لباسهایت را خاکی کن
و تنت را به طب سوزنی بسپار
برای دنیای زرهی سختتنان
دست راستت را بر شقیقهات بگذار
و با احترام نظامی
به همهی ما شلیک کن
دلش پر از کبوتر و گربه می شود
گوشی را که بگذارد
هزار و یک ریل می رود
قیچی منقار اگر کوتاه می آمد
نه شتر از تعجب کوه در می آورد
نه قامت زرافه اینقدر رم می کرد
مهر۸۶
بومي
نقش بسته بر سه پايه ي جانم
طرح قديسي روان
به شمايل درد عتيق بشر
راهي
گمگشته در نسيان شكيل و
بي بضاعت برگها
گلدسته ي اندامت را
مناديان
صبح
آواز خواهند گفت؟
آذر 81