صبح که برمی خیزیم
همسران خواب آلودمان را می بوسیم
در اتاقی که حباب های قلب از آن بالا می رود
از کادر بیرون می آییم
لباس های مان را می پوشیم
با صدای بستن در
پلکها باز می شود
و هر دو یک جمله را تکرار می کنیم
بادمجان بم آفت ندارد
کشاورزی خوش بختم
با کشتزاری کوچک و اربابی سرزنده
زمینت را لمس می کنم
بوسه هایم را می کارم و
برداشت می کنم
از من ته کشیده
خرمنِ دودی می ماند و
داس زخمی
از تو اِ...
جسمی تراش خورده و
روحی فراموش کار
که ساعت ها بنشیند جلوی آینه
کمربند انتحاری اش را ببندد
بزند به خیابان
یکی را خاموش کند و
برگردد
با این گره دریایی
که در ابروی تاتو کرده ات انداخته ای
نمی دانم مایل ها ازتو دورم
یا به تو نزدیک
که ته چهره ی غرق در ریشم
باید سینه سپر کند
یا رنگ ببازد
مثل جزیره ای نامسکون
این فضای مه آلود حاکم بر کشتی را بشکن
با هوایی که پر است از
لنزهایی با حساسیت بالا
با بادی در غبغب بادبانها
مثل گالیور که کوچک شده بود
می ترسم فی لیرتی شیا
از آنکه قدم پیش بگذارم
بگویی بمان
و ناگهان بزرگ شوم
تیر۸۶