من را با هر خواب موی تو
از یک طرف آب می برد
سرت را با خواب های مختلف
اگر شانه می زنی
یک خوابش را بگذار برای من
تا قاب کنم
برای میز کارم
برای تولد ماگ-اور بزرگ رضا جوادی
که همیشه در رفاقتش کم می آورم
کوهم را بکشم
با یک جفت شاخ از نفس افتاده
بی دندان اره و چنگ تبری
کمرم را ببندم
بر سم رم کرده ی گله ای
که تاب نمی آورد شانه ی درخت
بنشینم به گلیم بافته ی طلسمی
با دندان درد گرگی در گردن
خودم را زده ام به نهنگ شدن
و افتاده ام به دوره کردن ساحل ها
به ...
به گل نشستن
خودت را زده ای
به خون و خورشید و خرما
خودشان را زده اند
به آی آدم ها
به سبک باران ساحل ها ...
دو تا شد زن
در چهل و پنج زاویه ی مختلف
بر دو ساق برنجی اش
و گره را گشود
از دسته ی شلتوک
تا بپراکند زمین را بر آن
و می کاشت مدام را در گیسویش
با نود زاویه و صد و هشتاد درجه
با زاویه ی نود و صد و هشتاد درجه
در اختلاف زاویه ها شکست
تا زن شد
با انعطاف رنگین کمانش
می رنجید
و عمق استخوانش
که از زود ترکیدن برمی داشت
حصیر شد
و گسترد محضر را
در خلوت اتاق
بی حکم
بی محاکمه
شد
طاقباز
به باز نیامدن
و زاویه دود شده بود
در هیزم های تر
قلب کوچک من
توان نشتر نام تو را ندارد
نام تو را بر هر آن چه که فکر نمی کنی نوشته ام
بر شن های ساحل و
برگ درختان در پاییز