نوروز می نشینم و
تمامی سبزه ها را گره می زنم
در چمنزار و در خیال
جامه ی بزرگ گشایشی را می بافم
برای گره ای
که تو در سینه ام زده ای
ابری کوهی
با کی می نوی بنفش
نشسته
چار زانو
سامورایی دل چرکین
با زخمی به خط فرهاد
شکل تکامل یافته ی مار بود آن روز قطار
چنبره زده در ایستگاه
با دو چشم روشن و
چهره ای درهم کشیده بر ریل مقدر
به مسافران امکان داده بود
با خیال راحت چمدانشان را ببندند
دست هایشان را تکان دهند
و چند لحظه بعد
با زهری کشدار
سوتش را به بازماندگان ریخته بود
تو را که ببیند
زبانش را می بازد
می نشیند به بافتن ماهی
با کلاف سردرگم گیاهان دریایی و
لنگر زنگ زده ی کشتی های بخت برگشته
تو را که نبیند
می کشد به روزهای کشدار لاک پشتی
به روزهای ماسه به سری
به روزهای دوزیستی
که نه آب خفه اش می کند نه حوّا