نمی تواند فراموشت کند
سیب
با دندانی
که از داغ تو بر سینه دارد
برای لی لی اسلامی
آغاز نام تو را
بر درخت گلابی سرزنده ای
که هر روز به پژمردگی من می خندید
کندم
تا هم گل از یادش برود
هم آبی
سایه سار خص درختان خودرو
بر شکاف عظیمی از کوه
صدای برف کباب شده در آفتاب
سنگ های خزه پوش
وگنجشک ها که مثل دونده های امدادی
ادامه ی آوازشان را
به دهان یکدیگر می گذارند