دیگر امکان همه چیز را داری
این که
دماغت را با اتو سر بالا کنی
بغض های انباشته ات را با روضه بسوزانی
بدون راهنما زدن لهجه ات را بچرخانی
و رنگ پوستت را
در یک محله ی پر تردد تهران دودی کنی
اما هیچ فکر جابجایی جگر گوشه ات را در بیمارستان کرده ای
چمدانت را که می بندی
شهر خالی می شود از سکنه
عقربه های ساعت قد می کشند
می افتند به نوک زدن
در اوقات دارکوب
مرغان دریایی
علامت های سوالی
که یک لنگ پا
کز میکنند
خیره به رد تو در دور دست
شاخ درآورد
فندق
از سنجاب ناف بریده
وقتی که از زبان گنجشک
زمین را در گردو خلاصه کرد
و از دندان شیری گریخت
خستگی کوچت که در رفت
بنشین و غرق شو
در لذت چمنزاری لمیده در آفتاب
با دکمه های باز
و به بره هایت بیاموز
در را به روی هر ابراهیمی که از کوه سرازیر می شود
باز نکنند
حتی اگر کاردش کند باشد