با چشم ببر
سنگ های ماه تولد را کنار می زند
کهربا
فیروزه ی نیشابور
مرجان دریایی
پنجه می کشد به لاله ی گوشش
یعنی که فکر می کند
به بوی مشک
به مروارید دندان
بر پره ی بینی آهو
سرداری شکست خورده ام
با جغرافیایی رم کرده
بی چای ترکمن و
قهوه ی قجری
از مرز خود گذشته
پر و بالم که بدهی
دیکتاتورم
دلبسته ی انگشت اشاره
پای قیچی که در میان باشد
یک پارچه چاک چاک
لبریز غلاف که بشود شمشیر
دو نیمکره در دست و
های های های
های هیتلر
سرم به سنگ تو خورده
که راضیم
نخم
دربند پولک بیقرار روی سینه ات
بن بستم
دیوار برلین
قطعه های این پازل را
با حوصله غرق کن
تا پایان قاب
سرزمینی باشد یک شکل
بی معمای جزیره ای