عمری اگر باشد
به خانه که برگردم
به هیروشیما و حلبچه تقاضای برادر خواندگی می دهم
زخمی نشسته ام روی این باند
اینجا
در فرودگاه مهرآباد
مسافران فرنگی را بو می کشم
توت را بو می کشم
بدنبال دختری با عطر توت فرنگی
اگر چه فیلم هجویه ای است به نظام حاکم بر سینمای ایران و تجربه ای که در گذشته ای نه چندان دور گریبانگیر خود بیضایی شده است
ولی از عنوان فیلم گرفته تا قصه ی فیلم را می توان به همه ی جنبه های هنر و ادبیات ، سینما و حتی اجتماع و سیاست توسعه داد حیطه هایی که تفکیک مرزهای آنها بعضی مواقع یا بهتر بگویم در اکثر مواقع ناممکن و یا غیر ممکن است جامعه ای که لایه لایه قصه ی درهم تنیده ی این فیلم شخصیتهای مختلفش من را یاد تکه ای از شعرلنگستن هیوز می اندازد "که سگ سگ را میدرد توانا ناتوان را" از نادیده گرفتن حقوق کارگردان -نویسنده –بازیگر- گرفته تا حضور قاطع و محکم سرمایه و پول که گریبانگیر تمامی هنرها شده و سلیقه ی مخاطبین این جامعه ی سرخورده را به نازلترین سطح ممکن سوق داده است انگار که ادبیات و سینما نیز باید به یک زنگ تفریح برای این زندگی کسالت بار تبدیل شود و تن به مسخرگی دهد بطوری که نیاز به هیچ گره و پیچش خاصی در داستان نباشد دیالوگها و بازی ها در نازلترین سطح ممکن باشد و مخاطب بعد از دیدن فیلم یا داستان راضی از یک شکم سیر خنده و پایان خوش بعد از دستشویی به تختخواب برود و نتیجه اینکه ما مخاطبانی بار می آوریم با ذهنی تنبل و سلیقه ای نازل و نویسندگان و فیلمسازانی مثل بیضایی که نیمه ی دومشان در شخصیت زن قصه ی فیلم ظهور کرده چاره ای جز رضایت به وضع موجود (در مقابل ای ضربات پی در پی دشنه های از هر سو )با مرگ خود و این نوع سینما ندارند و با سپردن کلید(تمامی میراث اش ) به یک بازیگر تئاتر به سمتی اشاره میکنند که تا به حال در مقابل سرمایه واکسینه بوده است .
وقتی همه خوابیم ...