«اغلب سیاستمداران در سخنان خود از عبارت ما مردم استفاده میکنند تا تصویر اجتماع و هویت ملی را در ذهن زنده کنند. آنها وقتی از این عبارت استفاده میکنند میخواهند بگویند که ما همه عضو یک تیم هستیم. اما بسیاری از نظریهپردازان پستمدرن، نظری مخالف آنها دارند و میگویند نکتهی مهم آن است که جامعه انسجام ندارد و هیچ دیدگاه منفرد و یگانهای نمیتواند پیچیدگی و سیالیت شرایط فعلی را درک کند.
جامعه آنقدر به تکههای دانش، هویت، دیدگاهها و نیازهای متضاد تقسیم شده که نه ممکن است و نه مطلوب که نژاد انسان را یک خانوادهی بزرگ بدانیم.»[1]
داشتم فکر میکردم خانوادهی بزرگ که نه ولی اگر قرار باشد خانوادهی کوچکی داشته باشم چه افرادی در آن جای میگیرند یا نمیگیرند که صدای تلفن بلند شد. روی صفحه نوشته بود: علی مسعودینیا. اسمش را نوشتم. قرار گذاشتیم آمد خانه. کلی دربارهی حوادث اخیر و سردرگمیهایمان حرف زدیم. از مجموعههای تازه منتشر شدهی دوستانمان که وقت خواندنشان را نداشتیم. به کتایون(......)رسیدیم. اسمش را نوشتم. به علی گفتم آن شنبهی خونین 30 خرداد وقتی کتایون اتوخورده را با آن چهرهی زیبا و دوست داشتنی، تقاطع کارگر دیدم داشتم شاخ در میآوردم و وقتی علی گفت صورت زیبای کتایون زیر باتوم له شده، با شرمندگی اسمش را دوباره نوشتم و دیگر صدایم درنیامد.
بعد از رفتن علی کتاب را دستم گرفتم. ذهنم درگیر چهرهها شد و شروع کردم به شمردن چهرههایی که باتوم خوردند، چهرههایی که باتوم نخوردند، چهرههایی که باتوم نخورده باتوم خوردند و چهرههایی که باتوم خورده باتوم نخوردند.
برگشتم به پاراگرافی که چند بار خوانده بودم و به دلیل دور شدن ذهنم از کتاب باید دوباره میخواندم:
«پستمدرنیستها میگویند دیگر نمیتوان نظریهی کلی نوشت، تنها میتوانید بر اساس پراگماتیسم و نسبیگرایی، خطی بکشید که بر طبق آن مشخص شود برخی حقیقتها از دیگر حقیقتها در شرایط خاص مفیدترند.»[2]
دارم فکر میکنم اگر درست چند ماه پیش اسم افراد این خانواده را مینوشتم این لیست کلی تغییرات داشت؛ بگذریم. طبعن چون شاعرم همیشه با شعر آغاز میکنم و با شعر تمام.
همیشه در تقسیمبندی شاعران در ذهنم آنها را زیرمجموعهی دو شاعر قرار میدهم: فردوسی و عنصری. که یکی عمری از جیب و مایملک خود برای فرهنگ مایه گذاشت و به محمود پشت کرد، و دیگری که محمود را در آغوش کشید، از فرهنگ مایه گذاشت و جیبی پر و مایملکی به هم زد. البته که شاعرانی هم وجود دارند که حد وسط این دو هستند یا کسانی که از اینور خط یا آنور خط افتادهاند و این تقسیمبندی مختص شعر نیست. فقط باید در همهی هنرها سرگروهها را عوض کرد. ولی در شرایط فعلی جامعهی شهری ما فاصلهها کمتر شده و وضعیت مالی هنرمندان نیز دستخوش این تغییر. علاوه بر صلههای معمول در قبل، وضعیت خیلی از هنرها به اقبال عمومی ربط دارد. مثلن توانایی هنرمندی مثل رضا کیانیان در بازیگری باعث میشود کتابش که فاقد ارزش هنری است به چاپهای متعدد برسد. یا در نمایشگاه عکسش تابلوها با قیمتهایی بالاتر از آنچه هست به فروش برسد. پس به نظر ناقص من بودن یا نبودن در کنار این خانوادهی کوچک ـ مردم ـ، آن هم در این شرایط بحرانی میتواند روی ارزشگذاری یا عیار خیلی از آدمها موثر باشد. اصلن میتواند هنرمندی را که عضو خانواده نبوده تطهیر کند و به گرمی بپذیرد یا بالعکس؛ بگذریم.
میرسم به شمس لنگرودی که با 53 ترانهی عاشقانهاش عاشق شدیم. اسمش را مینویسم که با 22 مرثیهاش به پهنای صورت اشک میریزم که اگر یک مرثیه هم مینوشت دینش را ادا کرده بود. که بدهکارتر نبود از خیلیها.
میرسم به محمدرضا شجریان که به گفتهی خودش کارهایش همیشه بازتاب شرایط سیاسیـاجتماعی مردم جامعهاش بوده. اسمش را مینویسم. حالا هر کس میخواهد تفنگش را زمین بگذارد، هر کس میخواهد شلیک کند. مطمنن هرکس در هر زمان به شجریان یا این خانوادهی کوچک شلیک کند به خودش شلیک کرده است.
18 تیر، بلوار کشاورز، با حمید جانیپور، میرسم به جعفر پناهی با سری نترس. اسمش را مینویسم. میرسم به رخشان بنی اعتماد، به علیاشرف درویشیان با ویلچرش در خیابان. به پگاه آهنگرانی، به حافظ موسوی، به محسن مخملباف، به همهی اسمها در همهی بیانیهها در حمایت از این خانوادهی کوچک اما بزرگ. به فوتبالیستهای تیم ملی، به... به... به... و اسم همه را نمیرسم بنویسم چون خانوادهی من بزرگ است. میرسم به آنها که اسمشان را نمینویسم. به آنها که چند ماه پیش جزو خانوادهام بودند و دوباره امیدوارم به خانه برگردند. به عزتالله انتظامیها، به عباس کیارستمیها، به رضا کیانیانها، به پرویز پرستوییها، به حاتمیکیاها به... به... به... آنها که شما هم اسمشان را نمینویسید.
گفته بودم که با شعر تمام میکنم و میرسم به آنکه از بیآرشترین الفاظ گناهواژه میتراشید؛ آن شیرآهنکوهمرد. اسمش را مینویسم و زیر لب زمزمه میکنم:
«زاده شدن
بر نیزهی تاریک
همچون میلاد گشادهی زخمی
...»
میبینم این خانواده از هستها و نیستها هی بزرگتر میشود.
[1] پستمدرنیسم؛ گلن وارد؛ ترجمهی قادر فخر رنجبری ـ ابوذر کرمی؛ نشر ماهی.
[2] همان.
سمبل صلح است
برای هر دانه
دم می جنباند بر گنبدهای مطلا
اما تو بازی
در بازداشتگاه ها
کنار بازجوها
در سین جیم بازپرس ها
حتی وقتی برای نمایش در انظار عمومی پوستت را پر از کاه میکنند
باز هم
هنوز سایه ی سنگینت قیچی می کند
آفتاب را
در خواب خرگوش ها