تبليغاتX
سیاهه ی مسیرها
 

چاقوست
زنگ تلفن ات در پهلوی خوابم
مهلت می دهی
 پلکم را به زحمت باز کنم
آنقدری که بتوانم شماره ات را روی آی دی کالر بخوانم
و ضربه های بعدی ات را
پی درپی وارد می کنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:33  توسط سجاد گودرزی  | 

 

ماغ حرمسرای سیارت را بکش
فصل گریز نیست
تعبیر دارد این شاخ آشفته 

خار و خون است دلم
چشمی آغشته به تمشک وحشی
که صید خاردارش را می نگرد
درخفا 

روزهای لاغر را
بر پنجه می گذرانم
که رد گرسنگی نیفتد
بر خاک  

جنگل پوشیده است
پوشاننده
به چمنزار که برسیم
ناگهان زمین گیرت می کند
نسل رو به انقراض یوزهای ایرانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:1  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                          به رشید حشمتی

  

 

سوزن بان پیر
که به تازکی چند کتاب جامانده ی مسافران را خوانده بود
ریشه ی سرفه های پردود و سوت های شبانه را
در عقده های فروخورده ی کودکی می داند
در کندن ریلها
 در فیلمهای وسترن
و تجاوز گاوچران ها 

وگرنه یقه ی یک قطار پیر را کسی بخاطر همکاری با نازی ها
نمی چسبد
خصوصن که دیگر دندان راه نداشته باشی و
سوزن بان پیر بی هیچ دلیلی پشتت را داشته باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 22:5  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                           به مرجان کوچکی

                                             که برای تعبیر خوابش به خیابان می روم

 

اینان که تا بن دندان مسلحند
مغول نیستند
ما که با لباس های تابستانی در خیابانیم
مبارز نمی طلبیم 

تاریخ مایه ی عبرت پیشینیان نبوده
که در تن ما بازگشته اند
من سلطان جلال الدین خوارزمشاه
تو شهبانوی حرمسرا
این خیل عظیم بچه های ما
خیابان رودخانه  

صرف نیست که نیستیم
تا غرق شویم به قرینه ی لفظی

تاریخ مایه ی عبرت پیشینیان نبوده
که ما بازنگردیم به خیابان
در تن دیگری

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 23:16  توسط سجاد گودرزی  | 

 

سمبل صلح است
برای هر دانه
دم می جنباند بر گنبدهای مطلا 

اما تو بازی
در بازداشتگاه ها
کنار بازجوها
در سین جیم  بازپرس ها
حتی وقتی برای نمایش در انظار عمومی پوستت را پر از کاه میکنند
باز هم  

هنوز سایه ی سنگینت قیچی می کند
آفتاب را
در خواب خرگوش ها

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 18:21  توسط سجاد گودرزی  | 

 

ترجیح میدهد نکند از پتو
ننشیند سر سفره ی صبحانه ای
با طول چهل روز بیدار نشدنت

نیامدنت 

واژه ی شانه را بگذارد کناری
برای فراموشی مطلق
خیره نشود به دو گیس بریده
کنج عکس تارت 

عینک را نزند برای وضوح درد 

اما چهره بازگشته از شیار ناخن
و رد انگشت های گلی
ریخته از تاج کت 

باید با دو قالب صابون  و
یک کیسه حنا
رد عزای عزیزان را محو کند
موج رادیو هاشان را بچرخاند 

برگردد

بدهد از دماوند شیری سنگی بسازند
برای مزارت
بنشیند به آب شدن
با برف های شانه ات

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 5:2  توسط سجاد گودرزی  | 

 

برای ما
و تن
آرزوی بزرگی نبوده است
که او نتواند برآورده کند
جایی که تو بنوانی
گیسوانت را پریشان کنی
من زبانم را
البته که نظر او از ما به خود ما نزدیک تر است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 1:2  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                  برای دو قدم بعد از آزادی خرمشهر

                                                  لحظه ای در ۵ خرداد عزیز

                                                                 برای تولد دختر عموی کوچک کامبیز

 

به هیچ کس نگفته ام               
که برای همیشه ترکم کرده ای
هنوز در جمع با حرارت از تو حرف می زنم

مثل قدیم روزنامه های صبحم براه است
امادیگر نه مجوز کتا ب ها
نه لغو مجوزها
هیچ چیز توجهم را جلب نمی کند 

آغشته ی سیاست شده ام
دربدر نامزدی که
اعتبار رفته را به گذرنامه ام بازگرداند
...
که نیست 

معجونی ست مردافکن
آفتاب خرداد و دوری تو
که زمین گیرم می کند در این خیابان بهارستان 

در سایه ی مجسمه ی مدرس می نشینم
و به کشوری فکر میکنم
که تو در شناوری پرچمش عکس گرفته ای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:5  توسط سجاد گودرزی  | 

 

عمری اگر باشد 
به خانه که برگردم
به هیروشیما و حلبچه تقاضای برادر خواندگی می دهم 

زخمی نشسته ام روی این باند
اینجا
در فرودگاه مهرآباد
مسافران فرنگی را بو می کشم
توت را بو می کشم
بدنبال دختری با عطر توت فرنگی

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 0:52  توسط سجاد گودرزی  | 

 

چیز مهمی نیست
به نبودنت عادت می کنم

اصلن وقتی نیستی
خلاقیتم گل میکتد
نمی گویم راضیم
اما بارها بعد رفتنت
سر از کشف الکل در آورده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 18:27  توسط سجاد گودرزی  | 

 

گفت دوستت دارم
دانه ی برنجی ست در دهانم
بنشانمش روی سینه ات 

گفتی قد نمی کشد دلم 

هر روز دوستت دارم
دانه ی برنجی شد 

حالا کیسه ی برنجی
خمیده بر خرپای عصا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 23:12  توسط سجاد گودرزی  | 

 

با چشم ببر
 سنگ های ماه تولد را کنار می زند
کهربا
فیروزه ی نیشابور
مرجان دریایی 

پنجه می کشد به لاله ی گوشش
یعنی که فکر می کند
به بوی مشک
به مروارید دندان
بر پره ی بینی آهو

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 21:9  توسط سجاد گودرزی  | 

 

سرداری شکست خورده ام
با جغرافیایی رم کرده
بی چای ترکمن و
قهوه ی قجری
از مرز خود گذشته 

پر و بالم که بدهی
دیکتاتورم
دلبسته ی انگشت اشاره 

پای قیچی که در میان باشد
یک پارچه چاک چاک 

لبریز غلاف که بشود شمشیر
دو نیمکره در دست و
های های های
های هیتلر

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 22:29  توسط سجاد گودرزی  | 

 

سرم به سنگ تو خورده
که راضیم 

نخم
دربند پولک بیقرار روی سینه ات 

بن بستم
دیوار برلین
قطعه های این پازل را
با حوصله غرق کن 

تا پایان قاب
سرزمینی باشد یک شکل
بی معمای جزیره ای

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 22:10  توسط سجاد گودرزی  | 

 

 

دست لای مو
که زمان نمی گذرد
که نمی آیی
که ساعت چهار نمی شود

 

مو لای دست
که زمان اسب است
که زلزله نمی آید
که سنگ نمی شویم در این ساعت گناه

 

لای دست
مو
سیگار
که چنگ نمی اندازد عنکبوت رفتنت
که سرطان مهم نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 18:18  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                               برای حادثه ی رضا جوادی

                                                                            در ۲۰دی

فرصت نیست 

بر عکس خیره می شوی
روی دیوار کاهگلی 

پنجره ای با قاب فیروزه ای 

شمعدانی های قرمز
زیر سایه ی دستهایت می لرزند
که با انگشترعقیقت
ماشه ی دوربین را می چکانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 22:48  توسط سجاد گودرزی  | 

 

بیا به احترام
برادران لومیر
امشب را صامت زندگی کن 

قصه را
با یک  پیمانه چای شهرزادی که دم می کنی
پیش ببر 

در مقابل
من هم ادای دینی می کنم به براتیگان
با شلیک به لامپی
که برای برهنگی مان
از حدقه درآمده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:32  توسط سجاد گودرزی  | 

 

۱ 

از این به بعد معیار زیبایی
بر مدار تو می چرخد
رنسانس تو
کمر تاریخ را شکست
زنان قبل از تو
زنان بعد ازتو
دیدی زیبایی حتا در لفظ
بین هیچ کدامشان نبود 

چشمان تو صدف است
بر آن گوش می خوابانم وقتی که خوابیده ای
تا صدای دریایی را که در آن غرق شده ام
بشنوم 

من اکنون
تمام مزارع آفتاب گردان" برزول" ام
که هر طرف تو می روی
سر می چرخانم
با غروب گردن شکسته ام چه کنم
وقتی پای برادر لرت "آردوشان "درمیان است

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 11:31  توسط سجاد گودرزی  | 

 

هندوانه ی ماه را
 امشب
شتری بریده اند 

یک قاچش در دست آسمان و
سیزده قاچش در چهره ی تو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 21:14  توسط سجاد گودرزی  | 

 

می دانم
دیگر پایان بیت است
بارت را بسته ای برای اول شخص مفرد
با ردیف پتک
نمی خواهم ببینمت 

برای دل خوشیم
قراری بگذار
در روزی که نمی آیی
بینداز پشت گوش
با موی بافته ات 

بگذارم لای پیازی که رنده میکنی
کبریت را بگیر میان دندانت
که نریزم 

غرور گوگردی ام را بگیران
بگذار روی سیگاری
که نمی دانی برای بخاطر آوردنم است
یا از خاطر بردنم ...

بسرانم در ریه ات
به یاد روزهایی که نفست بودم

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 18:14  توسط سجاد گودرزی  | 

 

پولکی اصفهان است
لاله ی گوش تو در دهانم
تمامی ندارد
شیرینی اش

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 6:46  توسط سجاد گودرزی  | 

 

حالا که جلسه رسمی ست
می توانم جا خوش کنم
در قابی از عکس پرسنلی
برای مثلن یک گذرنامه به غیراینجا 

بنشینم پشت میزی
در یک سفارتخانه ی متروک
(که روبرویم تو باشی) 

شما را الصاق کنم به لبم
که در ادامه ی حرف هایم از قلم نیفتید
با تنها زبان مرده ی کشورم
...
پیوست به صورت ماهتان
یک بوسه 

اجازه ی ورود را بگیرم
و هواپیما مثل پایان فیلم ها
رفته باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 1:10  توسط سجاد گودرزی  | 

 

از تمام چنارش
تنها
خطوط اسلیمی و
پرندگان در هم اش مانده 

و دخیلی که تو می بندی
بر کوبه ی حلقوی
وقتی که کسی خانه نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 20:32  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                              برای فریناز
                                                      که به انرژی اش نمی رسم

مژلوم را
زنان ساده ی دهاتم می گفتند
و این جانشینی حروف
بار معنایی کلمه را
به نحو ذلیل کننده ا ی
بالا برده بود
...
حالا بعد سال ها
تو آمده ای
با واژه ی
"عسیسم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 21:9  توسط سجاد گودرزی  | 

 

کاپتانش لینچ باشد
یا لیچ
این لنج ترشیده
بختش
 باز نمی شود 

پایش به آب های آزاد 

در این نقشه
که خاورمیانه اش مدام تر است
همیشه فارس یا عرب
چه فرقی می کند
وقتی اشک جهان را
 تایتانیک در می آورد

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 23:51  توسط سجاد گودرزی  | 

 

از

با

بی

تو

بودن

خسته ام

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 21:30  توسط سجاد گودرزی  | 

 

مثل بوی قهوه

پیچید عطر تلخ تو درفضا

انبوه صفیر کش مارهای نر

رها شدند

از کمان لبی

که بر گوشه ی فنجان روبرو

جا گذاشتی

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 1:7  توسط سجاد گودرزی  | 

 

 

                                                         برای رامین صیاد حقیقی

من و تو

 ریزه خوار یک دریاییم

مثل اجداد گوش به زنگمان

 

چه با نخ توری

چه در خلال منقاری

 

نقاشی ماهیان را می کشیم

از لای دندان دریا

بر بوم عرشه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 18:33  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                                برای کوچه باغ بابا هاشم

حساسیت ات  بالا رفته از درخت

گیر می دهی مثل شاخه ی سنجد به کهنه و نو

به لاک شکوفه روی انگشت سیب

به فکر کرم  که می خزد در دارکوب

به به به ...

 

کوچه باغم را بازگردان

این لباس قالبم زده

 

نمی خواهم سربازی گمنام باشم

با یاد بود اسبی پا در هوا

بگذار بر مزارم

شیر کوچکی باشد از سنگ گرین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 21:53  توسط سجاد گودرزی  | 

 

این گردو را تو در گلویم کاشته ای

وگرنه در این نمایش

تا نقش کار می کند

تویی که پرنده باشد پر نمی زند

 

تو خواسته بودی

که من نقش درخت را بردارم

...

این گردو را تو در گلویم کاشته ای

تا بازیم زیر پوستی باشد حتمن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:0  توسط سجاد گودرزی  | 

 

گوسفندان که جغرافیا نمی دانند

 

باید چوب دستی ام را بردارم

نقشه را به سگ ها بدهم

بو بکشند

 

و شب ها دوباره اسماعیل خوانی را باب کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 23:23  توسط سجاد گودرزی  | 

 

تنگ شرابی در توست

با تعبیری که مهم نیست

 

دانه را در مین کاشته ای

 

ثانیه نکشیده

سروی از خاک بلند می شود

به پای تو می افتد

به جان ریشه ها.

 

درست یکسال پیش بود که رضا مهرعلیان کلنگ اینجا را زد

حالا مدرک مهندسی اش را داده به دو ستاره چهار پنج سرباز را گرفته به زیر دستی که به نوبت بفرستدشان بالای برجک و خودش با عکس الناز نشسته وسط مینها به خواندن منابع زبانشناسی

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:14  توسط سجاد گودرزی  | 

 

هیاهوی دودی

در چارچوب گوش لاله ها پیچید

 

آتش بیار معرکه

درختی

گل نینداخته

مرده

 

آرواره های دراز تاک

روی آرنج های چوبی

و خوابی خوشه ای

از چشم آب غوره ها

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 10:1  توسط سجاد گودرزی  | 

 

وطنم تویی

که باز می گردم به آغوشت

با رشته کوه پر از شیر و

دریای سرخ لبالب

و معدنی

که شاید وطنی بزاید برای دیگری

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 10:21  توسط سجاد گودرزی  | 

 

حباب های هندوانه

در تابستانی نوبر

 

دهان داسٍ خسته از چریدن

 

تردستی نخ نمای سایه

در تلفیق چوب و عرق گیر

 

افتاد به جمع کردنٍ

قاچ قاچ بازوانش

مرد قرمز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 21:54  توسط سجاد گودرزی  | 

 

گوشت را بچسبان

به این شکم برآمده از ماهی

و حباب های یونسی

که از این آکواریوم شانه خالی می کنند

 

اصلن برو گم شو

از چشمی که افتاده از پیامبری

 

که قند توی دلش آب می شود

وقتی پری دریایی

در لباس دختران ترکمن

با اسب موج به ساحل می زند

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 16:18  توسط سجاد گودرزی  | 

 

دیگر امکان همه چیز را داری

 

این که

 

 دماغت را با اتو سر بالا کنی

 

بغض های انباشته ات را با روضه بسوزانی

 

بدون راهنما زدن لهجه ات را بچرخانی

 

و رنگ پوستت را

در یک محله ی پر تردد تهران دودی کنی

 

اما هیچ فکر جابجایی جگر گوشه ات را در بیمارستان کرده ای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 23:50  توسط سجاد گودرزی  | 

 

چمدانت را که می بندی

شهر خالی می شود از سکنه

 

عقربه های ساعت قد می کشند

می افتند به نوک زدن

در اوقات  دارکوب

 

مرغان دریایی

علامت های سوالی

که یک لنگ پا

کز میکنند

خیره به رد تو در دور دست

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 2:1  توسط سجاد گودرزی  | 

 

شاخ درآورد

فندق

 

از سنجاب ناف بریده

 

وقتی که از زبان گنجشک

زمین را در گردو خلاصه کرد

و از دندان شیری گریخت

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:57  توسط سجاد گودرزی  | 

 

خستگی کوچت که در رفت

 

بنشین و غرق شو

در لذت چمنزاری لمیده  در آفتاب

با دکمه های باز

 

و به بره هایت بیاموز

در را به روی هر ابراهیمی که از کوه سرازیر می شود

 باز نکنند

حتی اگر کاردش کند باشد

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 0:5  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                              برای لی لی اسلامی

آغاز نام تو را

بر درخت گلابی سرزنده ای

که هر روز به پژمردگی من می خندید

کندم

 

تا هم گل از یادش برود

هم آبی

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 22:37  توسط سجاد گودرزی  | 

 

سایه سار خص درختان خودرو

بر شکاف عظیمی از کوه

 

صدای برف کباب شده در آفتاب

سنگ های خزه پوش

 

وگنجشک ها که مثل دونده های امدادی

ادامه ی آوازشان را

به دهان یکدیگر می گذارند

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 19:3  توسط سجاد گودرزی  | 

 

نوروز می نشینم و

تمامی سبزه ها را گره می زنم

در چمنزار و در خیال

جامه ی بزرگ گشایشی را می بافم

برای گره ای

که تو در سینه ام زده ای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 22:46  توسط سجاد گودرزی  | 

 

ابری کوهی

با کی می نوی بنفش

نشسته

چار زانو

سامورایی دل چرکین

با زخمی به خط فرهاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 22:54  توسط سجاد گودرزی  | 

 

شکل تکامل یافته ی مار بود آن روز قطار

چنبره زده در ایستگاه

با دو چشم روشن و

چهره ای درهم کشیده بر ریل مقدر

 

به مسافران امکان داده بود

با خیال راحت چمدانشان را ببندند

دست هایشان را تکان دهند

 

و چند لحظه بعد

 

با زهری کشدار

سوتش را به بازماندگان ریخته بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 1:18  توسط سجاد گودرزی  | 

 

تو را که ببیند

زبانش را می بازد

 

می نشیند به بافتن ماهی

با کلاف سردرگم گیاهان دریایی و

لنگر زنگ زده ی کشتی های بخت برگشته

 

تو را که نبیند

می کشد به روزهای کشدار لاک پشتی

به روزهای ماسه به سری

 

به روزهای دوزیستی

که نه آب خفه اش می کند نه حوّا

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:50  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                         برای الهه اکبری
                                                         
                  که نفسش زندگی ست

من پر کارم

اعتیاد ندارم

خونم پاک است

به این کار محتاجم

 

فقط ممکن است روزهای خلوت

 از هوش بروم

که اگر منشی زیبای تان

دوره ی کمک های اولیه را گذرانده باشد

با تنفس مصنوعیش

به زندگی باز می گردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 23:53  توسط سجاد گودرزی  | 

 

                                                             برای الناز مظاهری

ولنتین؟

 

 مرخصی ندارم

به خاطر تو از سربازی فرار نمی کنم

 

هدیه ام را که شیشه ای از شراب هفت ساله باشد

در قمقمه ی جا مانده ام بریز

با کمی شکلات برایم پست کن

 

برای از یاد بردن فرمانده ام

که عجیب شکل تو دستور می دهد

نیاز می شود

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 22:18  توسط سجاد گودرزی  | 

 

زنان زیبا را به خاطر چهره های شان دوست می دارم

زنان زشت را به خاطر خلق نیکو ی شان

 

تو اگر زشت باشی چشمانم را می بندم

اگر زیبا دلم را

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 18:9  توسط سجاد گودرزی  | 

 

تمام تنش سوزن سوزن می شود

کاج

وقتی تو را ببیند

ریشه اش اما یاری نمی دهد

هزار پاست که با هزار پا کند است

 

گردش را باید به باد و زنبور بسپارد

تا تو گل از گلت باز شود

کندوها پر از عسل باشند

و پایان یک شعر خوب تمام شود

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 20:54  توسط سجاد گودرزی  |