اگر چه فیلم هجویه ای است به نظام حاکم بر سینمای ایران و تجربه ای که در گذشته ای نه چندان دور گریبانگیر خود بیضایی شده است
ولی از عنوان فیلم گرفته تا قصه ی فیلم را می توان به همه ی جنبه های هنر و ادبیات ، سینما و حتی اجتماع و سیاست توسعه داد حیطه هایی که تفکیک مرزهای آنها بعضی مواقع یا بهتر بگویم در اکثر مواقع ناممکن و یا غیر ممکن است جامعه ای که لایه لایه قصه ی درهم تنیده ی این فیلم شخصیتهای مختلفش من را یاد تکه ای از شعرلنگستن هیوز می اندازد "که سگ سگ را میدرد توانا ناتوان را" از نادیده گرفتن حقوق کارگردان -نویسنده –بازیگر- گرفته تا حضور قاطع و محکم سرمایه و پول که گریبانگیر تمامی هنرها شده و سلیقه ی مخاطبین این جامعه ی سرخورده را به نازلترین سطح ممکن سوق داده است انگار که ادبیات و سینما نیز باید به یک زنگ تفریح برای این زندگی کسالت بار تبدیل شود و تن به مسخرگی دهد بطوری که نیاز به هیچ گره و پیچش خاصی در داستان نباشد دیالوگها و بازی ها در نازلترین سطح ممکن باشد و مخاطب بعد از دیدن فیلم یا داستان راضی از یک شکم سیر خنده و پایان خوش بعد از دستشویی به تختخواب برود و نتیجه اینکه ما مخاطبانی بار می آوریم با ذهنی تنبل و سلیقه ای نازل و نویسندگان و فیلمسازانی مثل بیضایی که نیمه ی دومشان در شخصیت زن قصه ی فیلم ظهور کرده چاره ای جز رضایت به وضع موجود (در مقابل ای ضربات پی در پی دشنه های از هر سو )با مرگ خود و این نوع سینما ندارند و با سپردن کلید(تمامی میراث اش ) به یک بازیگر تئاتر به سمتی اشاره میکنند که تا به حال در مقابل سرمایه واکسینه بوده است .
وقتی همه خوابیم ...