<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیاهه ی مسیرها</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/</link>
<description>اشعار و نقد اشعار سجاد گودرزی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 16:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>که می با دیگران خوردست و با ما سر گران دارد</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاقوست&lt;BR&gt;زنگ تلفن ات در پهلوی خوابم &lt;BR&gt;مهلت می دهی&lt;BR&gt; پلکم را به زحمت باز کنم&lt;BR&gt;آنقدری که بتوانم شماره ات را روی آی دی کالر بخوانم &lt;BR&gt;و ضربه های بعدی ات را &lt;BR&gt;پی درپی وارد می کنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 16:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناگاه </title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماغ حرمسرای سیارت را بکش&lt;BR&gt;فصل گریز نیست &lt;BR&gt;تعبیر دارد این شاخ آشفته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خار و خون است دلم &lt;BR&gt;چشمی آغشته به تمشک وحشی&lt;BR&gt;که صید خاردارش را می نگرد&lt;BR&gt;درخفا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای لاغر را&lt;BR&gt;بر پنجه می گذرانم &lt;BR&gt;که رد گرسنگی نیفتد&lt;BR&gt;بر خاک  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جنگل پوشیده است &lt;BR&gt;پوشاننده &lt;BR&gt;به چمنزار که برسیم&lt;BR&gt;ناگهان زمین گیرت می کند&lt;BR&gt;نسل رو به انقراض یوزهای ایرانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 20:31:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی اوقات که یکی مثل فروید مسیح تر است </title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                          به رشید حشمتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوزن بان پیر&lt;BR&gt;که به تازکی چند کتاب جامانده ی مسافران را خوانده بود&lt;BR&gt;ریشه ی سرفه های پردود و سوت های شبانه را &lt;BR&gt;در عقده های فروخورده ی کودکی می داند&lt;BR&gt;در کندن ریلها&lt;BR&gt; در فیلمهای وسترن&lt;BR&gt;و تجاوز گاوچران ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وگرنه یقه ی یک قطار پیر را کسی بخاطر همکاری با نازی ها&lt;BR&gt;نمی چسبد&lt;BR&gt;خصوصن که دیگر دندان راه نداشته باشی و &lt;BR&gt;سوزن بان پیر بی هیچ دلیلی پشتت را داشته باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 18:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جغرافیا به زمین ختم نمی شود</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                           به مرجان کوچکی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                             که برای تعبیر خوابش به خیابان می روم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینان که تا بن دندان مسلحند&lt;BR&gt;مغول نیستند&lt;BR&gt;ما که با لباس های تابستانی در خیابانیم &lt;BR&gt;مبارز نمی طلبیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ مایه ی عبرت پیشینیان نبوده &lt;BR&gt;که در تن ما بازگشته اند&lt;BR&gt;من سلطان جلال الدین خوارزمشاه &lt;BR&gt;تو شهبانوی حرمسرا&lt;BR&gt;این خیل عظیم بچه های ما&lt;BR&gt;خیابان رودخانه  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صرف نیست که نیستیم&lt;BR&gt;تا غرق شویم به قرینه ی لفظی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ مایه ی عبرت پیشینیان نبوده&lt;BR&gt;که ما بازنگردیم به خیابان &lt;BR&gt;در تن دیگری&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 19:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانواده ی کوچک </title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«اغلب سیاستمداران در سخنان خود از عبارت &lt;B&gt;ما مردم&lt;/B&gt; استفاده می‌کنند تا تصویر اجتماع و هویت ملی را در ذهن زنده کنند. آن‌ها وقتی از این عبارت استفاده می‌کنند می‌خواهند بگویند که ما همه عضو &lt;B&gt;یک تیم&lt;/B&gt; هستیم. اما بسیاری از نظریه‌پردازان پست‌مدرن، نظری مخالف آن‌ها دارند و می‌گویند نکته‌ی مهم آن است که جامعه انسجام ندارد و هیچ دیدگاه منفرد و یگانه‌ای نمی‌تواند پیچیدگی و سیالیت شرایط فعلی را درک کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جامعه آن‌قدر به تکه‌های دانش، هویت، دیدگاه‌ها و نیازهای متضاد تقسیم شده که نه ممکن است و نه مطلوب که نژاد انسان را یک خانواده‌ی بزرگ بدانیم.»&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref1&gt;[1]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم فکر می‌کردم خانواده‌ی بزرگ که نه ولی اگر قرار باشد خانواده‌ی کوچکی داشته باشم چه افرادی در آن جای می‌گیرند یا نمی‌گیرند که صدای تلفن بلند شد. روی صفحه نوشته بود: &lt;I&gt;علی مسعودی‌نیا&lt;/I&gt;. اسمش را نوشتم. قرار گذاشتیم آمد خانه. کلی درباره‌ی حوادث اخیر و سردرگمی‌هایمان حرف زدیم. از مجموعه‌های تازه منتشر شده‌ی دوستانمان که وقت خواندنشان را نداشتیم. به &lt;I&gt;کتایون(......)&lt;/I&gt;رسیدیم. اسمش را نوشتم. به &lt;I&gt;علی&lt;/I&gt; گفتم آن شنبه‌ی خونین 30 خرداد وقتی &lt;I&gt;کتایون&lt;/I&gt; اتوخورده را با آن چهره‌ی زیبا و دوست داشتنی، تقاطع &lt;I&gt;کارگر&lt;/I&gt; دیدم داشتم شاخ در می‌آوردم و وقتی &lt;I&gt;علی&lt;/I&gt; گفت صورت زیبای &lt;I&gt;کتایون&lt;/I&gt; زیر باتوم له شده، با شرمندگی اسمش را دوباره نوشتم و دیگر صدایم درنیامد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از رفتن &lt;I&gt;علی&lt;/I&gt; کتاب را دستم گرفتم. ذهنم درگیر چهره‌ها شد و شروع کردم به شمردن چهره‌هایی که باتوم  خوردند، چهره‌هایی که باتوم نخوردند، چهره‌هایی که باتوم نخورده باتوم خوردند و چهره‌هایی که باتوم خورده باتوم نخوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برگشتم به پاراگرافی که چند بار خوانده بودم و به دلیل دور شدن ذهنم از کتاب باید دوباره می‌خواندم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«پست‌مدرنیست‌ها می‌گویند دیگر نمی‌توان &lt;B&gt;نظریه‌ی کلی&lt;/B&gt; نوشت، تنها می‌توانید بر اساس پراگماتیسم و نسبی‌گرایی، خطی بکشید که بر طبق آن مشخص شود برخی حقیقت‌ها از دیگر حقیقت‌ها در شرایط خاص مفیدترند.»&lt;A title=&quot;&quot; name=_ednref2&gt;[2]&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دارم فکر می‌کنم اگر درست چند ماه پیش اسم افراد این خانواده را می‌نوشتم این لیست کلی تغییرات داشت؛  بگذریم. طبعن چون شاعرم همیشه با شعر آغاز می‌کنم و با شعر تمام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه در تقسیم‌بندی شاعران در ذهنم آن‌ها را زیرمجموعه‌ی دو شاعر قرار می‌دهم: &lt;I&gt;فردوسی&lt;/I&gt; و &lt;I&gt;عنصری&lt;/I&gt;. که یکی عمری از جیب و مایملک خود برای فرهنگ مایه گذاشت و به &lt;I&gt;محمود&lt;/I&gt; پشت کرد، و دیگری که &lt;I&gt;محمود&lt;/I&gt; را در آغوش کشید، از فرهنگ مایه گذاشت و جیبی پر و مایملکی به هم زد. البته که شاعرانی هم وجود دارند که حد وسط این دو هستند یا کسانی که از این‌ور خط یا آن‌ور خط افتاده‌اند و این تقسیم‌بندی مختص شعر نیست. فقط باید در همه‌ی هنرها سرگروه‌ها را عوض کرد. ولی در شرایط فعلی جامعه‌ی شهری ما فاصله‌ها کمتر شده و وضعیت مالی هنرمندان نیز دستخوش این تغییر. علاوه بر صله‌های معمول در قبل، وضعیت خیلی از هنرها به اقبال عمومی ربط دارد. مثلن توانایی هنرمندی مثل &lt;I&gt;رضا کیانیان&lt;/I&gt; در بازیگری باعث می‌شود کتابش که فاقد ارزش هنری است به چاپ‌های متعدد برسد. یا در نمایشگاه عکسش تابلوها با قیمت‌هایی بالاتر از آن‌چه هست به فروش برسد. پس به نظر ناقص من بودن یا نبودن در کنار این خانواده‌ی کوچک ـ مردم ـ، آن هم در این شرایط بحرانی می‌تواند روی ارزش‌گذاری یا عیار خیلی از آدم‌ها موثر باشد. اصلن می‌تواند هنرمندی را که عضو خانواده نبوده تطهیر کند و به گرمی بپذیرد یا بالعکس؛ بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌رسم به &lt;I&gt;شمس لنگرودی&lt;/I&gt; که با &lt;I&gt;53 ترانه‌ی عاشقانه&lt;/I&gt;اش عاشق شدیم. اسمش را می‌نویسم که با &lt;I&gt;22 مرثیه&lt;/I&gt;‌اش به پهنای صورت اشک می‌ریزم که اگر یک مرثیه هم می‌نوشت دینش را ادا کرده بود. که بدهکارتر نبود از خیلی‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌رسم به &lt;I&gt;محمدرضا شجریان&lt;/I&gt; که به گفته‌ی خودش کارهایش همیشه بازتاب شرایط سیاسی‌ـ‌اجتماعی مردم جامعه‌اش بوده. اسمش را می‌نویسم. حالا هر کس می‌خواهد تفنگش را زمین بگذارد، هر کس می‌خواهد شلیک کند. مطمنن هرکس در هر زمان به &lt;I&gt;شجریان&lt;/I&gt; یا این خانواده‌ی کوچک شلیک کند به خودش شلیک کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 18 تیر، &lt;I&gt;بلوار&lt;/I&gt; &lt;I&gt;کشاورز&lt;/I&gt;، با &lt;I&gt;حمید جانی‌پور&lt;/I&gt;، می‌رسم به &lt;I&gt;جعفر پناهی&lt;/I&gt; با سری نترس. اسمش را می‌نویسم. می‌رسم به &lt;I&gt;رخشان بنی اعتماد&lt;/I&gt;، به &lt;I&gt;علی‌اشرف درویشیان&lt;/I&gt; با ویلچرش در خیابان. به &lt;I&gt;پگاه آهنگرانی&lt;/I&gt;، به &lt;I&gt;حافظ موسوی&lt;/I&gt;، به &lt;I&gt;محسن مخملباف&lt;/I&gt;، به همه‌ی اسم‌ها در همه‌ی بیانیه‌ها در حمایت از این خانواده‌ی کوچک اما بزرگ. به فوتبالیست‌های تیم ملی، به... به... به... و اسم همه را نمی‌رسم بنویسم چون خانواده‌ی من بزرگ است. می‌رسم به آن‌ها که اسمشان را نمی‌نویسم. به آن‌ها که چند ماه پیش جزو خانواده‌ام بودند و دوباره امیدوارم به خانه برگردند. به عزت‌الله انتظامی‌ها، به عباس کیارستمی‌ها، به رضا کیانیان‌ها، به پرویز پرستویی‌ها، به حاتمی‌کیاها به... به... به... آن‌ها که شما هم اسمشان را نمی‌نویسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفته بودم که با شعر تمام می‌کنم و می‌رسم به آن‌که از بی‌آرش‌ترین الفاظ گناه‌واژه می‌تراشید؛ آن شیرآهن‌کوه‌مرد. اسمش را می‌نویسم و زیر لب زمزمه می‌کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«زاده شدن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر نیزه‌ی تاریک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هم‌چون میلاد گشاده‌ی زخمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; می‌بینم این خانواده از هست‌ها و نیست‌ها هی بزرگ‌تر می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;BR clear=all&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR width=&quot;33%&quot; SIZE=1&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn1&gt;&lt;FONT size=1&gt;[1]&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt;  پست‌مدرنیسم؛ گلن وارد؛ ترجمه‌ی قادر فخر رنجبری ـ ابوذر کرمی؛ نشر ماهی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV id=edn2&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; name=_edn2&gt;&lt;FONT size=1&gt;[2]&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt;  همان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 17:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاعده ی بازی </title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمبل صلح است&lt;BR&gt;برای هر دانه&lt;BR&gt;دم می جنباند بر گنبدهای مطلا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تو بازی&lt;BR&gt;در بازداشتگاه ها&lt;BR&gt;کنار بازجوها&lt;BR&gt;در سین جیم  بازپرس ها&lt;BR&gt;حتی وقتی برای نمایش در انظار عمومی پوستت را پر از کاه میکنند&lt;BR&gt;باز هم  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز سایه ی سنگینت قیچی می کند&lt;BR&gt;آفتاب را &lt;BR&gt;در خواب خرگوش ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/user/enghelab2009&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 14:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای چهلم تمام زندگان</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجیح میدهد نکند از پتو&lt;BR&gt;ننشیند سر سفره ی صبحانه ای&lt;BR&gt;با طول چهل روز بیدار نشدنت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیامدنت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واژه ی شانه را بگذارد کناری&lt;BR&gt;برای فراموشی مطلق&lt;BR&gt;خیره نشود به دو گیس بریده&lt;BR&gt;کنج عکس تارت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عینک را نزند برای وضوح درد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چهره بازگشته از شیار ناخن&lt;BR&gt;و رد انگشت های گلی&lt;BR&gt;ریخته از تاج کت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید با دو قالب صابون  و&lt;BR&gt;یک کیسه حنا&lt;BR&gt;رد عزای عزیزان را محو کند&lt;BR&gt;موج رادیو هاشان را بچرخاند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگردد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدهد از دماوند شیری سنگی بسازند&lt;BR&gt;برای مزارت&lt;BR&gt;بنشیند به آب شدن&lt;BR&gt;با برف های شانه ات&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 01:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزوی یک شاعر بعد از اسکان عشایر</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای ما&lt;BR&gt;و تن&lt;BR&gt;آرزوی بزرگی نبوده است &lt;BR&gt;که او نتواند برآورده کند&lt;BR&gt;جایی که تو بنوانی&lt;BR&gt;گیسوانت را پریشان کنی&lt;BR&gt;من زبانم را&lt;BR&gt;البته که نظر او از ما به خود ما نزدیک تر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاملن محرمانه</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                  &lt;FONT size=1&gt;برای دو قدم بعد از آزادی خرمشهر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;                                                  لحظه ای در ۵ خرداد عزیز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;                                                                 برای تولد دختر عموی کوچک کامبیز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هیچ کس نگفته ام                &lt;BR&gt;که برای همیشه ترکم کرده ای&lt;BR&gt;هنوز در جمع با حرارت از تو حرف می زنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل قدیم روزنامه های صبحم براه است&lt;BR&gt;امادیگر نه مجوز کتا ب ها&lt;BR&gt;نه لغو مجوزها&lt;BR&gt;هیچ چیز توجهم را جلب نمی کند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغشته ی سیاست شده ام&lt;BR&gt;دربدر نامزدی که&lt;BR&gt;اعتبار رفته را به گذرنامه ام بازگرداند&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;که نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معجونی ست مردافکن&lt;BR&gt;آفتاب خرداد و دوری تو&lt;BR&gt;که زمین گیرم می کند در این خیابان بهارستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در سایه ی مجسمه ی مدرس می نشینم &lt;BR&gt;و به کشوری فکر میکنم&lt;BR&gt;که تو در شناوری پرچمش عکس گرفته ای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیمیایی شیمیایی ست</title>
<link>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمری اگر باشد &lt;BR&gt;به خانه که برگردم&lt;BR&gt;به هیروشیما و حلبچه تقاضای برادر خواندگی می دهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زخمی نشسته ام روی این باند&lt;BR&gt;اینجا&lt;BR&gt;در فرودگاه مهرآباد&lt;BR&gt;مسافران فرنگی را بو می کشم&lt;BR&gt;توت را بو می کشم&lt;BR&gt;بدنبال دختری با عطر توت فرنگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajadgoodarzi&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>sajadgoodarzi</dc:creator>
<guid>http://sajadgoodarzi.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
